تبلیغات
 مطالب جدید،عاشقانه،جوک،طنز - حکایت پادشاه و نگهبان پیر

حکایت پادشاه و نگهبان پیر

پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد
هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى داد.
از او پرسید: آیا سردت نیس
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت:من الان داخل قصر مى روم و مى گویم
که لباس گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.
اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند
در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:
اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى کردم
اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد
ازتون میخوام هیچوقت هیچوقت به کسی وعده ای ندید ، که بعدا از انجام ندادنش سخت پشیمون بشید



طبقه بندی: مطالب آموزشی و اجتماعی، 
برچسب ها: حکایت پادشاه و نگهبان پیر،  

تاریخ : یکشنبه 9 تیر 1392 | 03:41 ق.ظ | نویسنده : Ali HB | نظرات

  • paper | جستوجوی فایل | بهاران دانلود